![]() |
![]() |
|
|
چقدر دلم تنگ است
شبانه های خوب یادت هست شبی که با شاعر در آن شب مهتابی از آن کوچه گذشتیم!... شبی که دستهایت سرود خوان محبت بود. شبی که اشک را جو دانه های مروارید زروی گونه تبدار تو گرفتم من!! شبی که لبهایت به مهمانی من سبد سبد گل آشتی نثار می کردند شبی که جلوه های ملکوتی چشم روشن تو مرا به خانه زهره تا نهایت برد شبی که آسمانه چشمانت پر از طراوت باران بود و زیر چتر بارانها سرود عشق به لبها و کفش عشق به پاها به کوچه می خواندند چقدر خاطره ها تلخند! وتو گفتی برای هر چه بود و گذشت . خداحافظ!!!... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 21:12 توسط ستاره |
|
|
برابر تو نشستم . حدیث عشق سرودم
تمام شهر شنیدند که جان برای تو دادم تو ای قشنگتراز گل .تو عطر حادثه عشق تمام شب ز تو گفتم. ز اشک قصه شنودم تو هرچه لمس کنی. قبله گاه عشاق است ومن زپشت پنجره هر روز قبله گاه تو دیدم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 20:45 توسط ستاره |
|
|
خیلی سخته که بدونی اون کسی که تموم زندگیته فقط واسش یه تجربه بودی مگه نه؟؟؟
یادت باشه همیشه نگاهی رو باور کن که وقتی از اون دور شدی در انتظارت بمونه !!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 20:31 توسط ستاره |
|
|
از تنهایی نمیدونم چکار کنم واسه همین دوباره اومدم که مطلب بنویسم واسه وبلاگم امیدوارم منو همراهی کنید میخوام
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 20:19 توسط ستاره |
|
|
سلام این اخرین مطلب وبلاگ منه چون واسه همیشه میخوام اینترنت و چت رو کنار بذارم اما گاهی وقت ها به وبلاگم سر میزنم راستی از همگی ممنونم که به وبلاگم سر میزنید هر بدی . خوبی چیزی دیدید از ما به بزرگی خودتون ببخشید . بازم از همگی ممنونم .موفق و سر افراز باشید
setareh |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 2:14 توسط ستاره |
|
|
هنوز هم نمی دانم که چرا تو خود را
مسئول تقدیر دانستی چرا تو فکر کردی که باید تاوان همه کس را بدهی جز آن که هر چه کردی و گفتی نشان از صداقت داشت پس به کدامین گناه ناکرده سالهای عمر را تنها به خاطر دیگران با هیچ معامله کرد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 1:47 توسط ستاره |
|
اینم به خاطر خودم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 3:27 توسط ستاره |
|
|
بزرگترین و با شکوهترین عشق ها در سکوت متولد میشود .
رشد می کندو می بالد. زبان عشق سکوت است که ناگهان موج احساس مثل رعد برق می غرد و در یک لحظه هزاران کلام بر دل معشوق می بارد . اما اگر زبان به کار افتد مگر در دقیقه چند کلام عاشقانه می تواند از دهان بیرون بریزد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 3:22 توسط ستاره |
|
|
نامه می نویسم...
نامه ای به تو که دیگر در کنار ما نیستی...دیگر در میان ما نیستی! می خواهم این را همه بدانند که رفتن تو روزی به معنای پایان زندگی برای من بود و تصوری غیر از این نداشتم . می خواهم امروز همه بدانند که من تجربه ای نو از زندگی یافتم من زندگی را در نفس ها و نگاه های هر روزه آدمها دیدم. تو رفتی...ولی زندگی جریان دارد و مهم این است که یاد بگیریم عشق در قلب ها جاودان می شود و با رفتن ها به پایان نمی رسد . و من زندگی را دوباره آزمودم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 0:11 توسط ستاره |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 18:56 توسط ستاره |
|
|
تنها به من بگوکه چه باید میکردم
و نکردم! تنها لحظه ای در چشمان من نگاه کن و مردانه بگوکه غیر از عمرو جوانی و شورعشق دیگر چه به پای تو باید می ریختم؟ من که در هر شرایطی در کنار تو ایستادم... و شاید تنها اشتباه من اعتماد به تو بود! لحظه ای در چشمان من مردانه نگاه کن...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 18:45 توسط ستاره |
|
|
تا آن روز زندگی راجز آنچه بود نمی انگاشتم.
آمدی و هر آنچه بود در هم ریختی. ومن احساس کردم دیگر آن خود همیشگی نیستم. تا آن روز سرنوشت خود راچنین می پنداشتم
مرا اینگونه کوچک نکن اینگونه خار و زلیل |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 3:9 توسط ستاره |
|
|
نگاه کن!
شاید زندگی فرصتی بی دلیل به من وتو داده است تا به گونه ای متفاوت همدیگر را ببینیم. وشاید تمامی این حوادث بهانه ایست برای دوباره دیدن... دیدن زندگی و یکدیگر. نگاه میکنم... تو را با خودم را با چشمانی که نه از قطرات اشک بلکه برای بهتر دیدن پر آب گشته اند. من و تو نگاهی دوباره به هم میکنیم. برای تو که میدانی دلیل دوباره برای زنده بودنی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 1:30 توسط ستاره |
|
|
نمی دانم اینجا که ایستاده ام کجاست.
امروز دیگر از دانستن و ندانستن گذشته ام. امروز دیگر می توانم بدون تلاطم. همه آن سالها را مرور کنم. وشاید با مرور تمامی آن خاطرات. خواستن ها وبدست آوردن ها را معنی کنم. من ایستاده ام و میدانم که در زیر پاهایم. ویرانه ای بیش نیست... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 1:18 توسط ستاره |
|
|
باور کن ذهن من آشفته نیست ...
ذهن من مجموعه ای از آشفتگی هاست. من نمی توانماین حوادث را تقدیر بنامم من نام زندگی بر آن نهاده ام و قبول کن اگر تو هم به جای من بودی حال و روزگاری بهتر از من نداشتی. به چهره ام نگاه کن ... چشمهای من سرگردان نیستند... چشمهایم مامن سرگردانی هاست!!! . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 1:8 توسط ستاره |
|
|
بگذارید و بگذرید
بیبینید و دل مبندید
چشم بیندازید و دل مبازید
که دیر یا زود
باید گذاشت و گذشت... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 22:22 توسط ستاره |
|
|
می ترسم یادت بره دلت برام تنگ بشه
سلام . بهانه عجیب و سرکش ومغرورم توکه یک روز آرام وصمیمی آمدی ورفیق دلتنگی هایم شدی امروز دلم تنگ است مثل همه روزهایی که نبودی یا نبودم من هیچی نمیگم اما میخوام تو بدونی .... میدانم جایم اینجا نیست اما جای دیگر هم ندارم میدانی روزی که آمدی باورم نمیشد فصل هجرتت زود فرا برسد وامروز که میروی باورم نمیشود آغاز دلتگیهای همیشگی من فرا رسیده کاش میدانستی وقتی آمدی مدتها بود که من نبودم شايد از همان زمان دلم برايت تنگ شد چه بی تابانه میخواهمت!!!!! (( چه دیر آمدی تو چه زود می روی )) |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 22:16 توسط ستاره |
|
|
در نغمه گنگ احساست کسی را جستجو کن !
كه دراعماق چشمان بلورينت تمام هستي اش را جستجو کرد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 22:8 توسط ستاره |
|
|
اي کاش در آن لحظه که تقديم تو شد هستي من ،... مي سپردم که
مراقب باشي جنس اين جام بلور است پر از عشق و غرور است مبادا
بازیچه شود می شکند.!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 22:5 توسط ستاره |
|
|
ويليام شکسپير ميگه: کسي را که دوسش داري ازش بگذر، اگه قسمت تو باشه
برمي گرده ، اگر هم بر نگشت حتماً از اول مال تو نبوده پس بهتر که رفت سعي کن
به کسي که تشنه ي عشق است دل نبندي ، سعي کن به کسي که لايق عشق است
دل ببندي چون تشنه ي عشق روزي سيراب خواهد شد!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 21:56 توسط ستاره |
|
|
از براي امتحان چندي مرا ديوانه كن
گر به از مجنون نباشم باز عاقل كن مرا...!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 21:53 توسط ستاره |
|
|
زندگی چیزی نیست به جز گذران لحظه های زود گذر که باید حداکثر استفاده ولذت را از آن برد و من این را دیر متوجه شدم...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 21:50 توسط ستاره |
|
|
شهریست در کناره آن شط پر خروش
با نخل های در هم و شب های پر ز نور شهریست در کناره آن شط و قلب من آنجا اسیر پنجه یک مردپر غرور
شهریست در کناره آن شط که سال هاست آغوش خود به روی من و او گشوده است بر ماسه های ساحل و در سایه های نخل او بوسه ها ز چشم و لب من ربوده است
آن ماه دیده است که من نرم کرده ام با جادوی محبت خود قلب سنگ او آن ماه دیده است که لرزیده اشک شوق در آن دو چشم وحشی و بیگانه رنگ او
ما رفته ایم در دل شب های ماهتاب با قایقی به سینهء امواج بیکران بشکفته در سکوت پریشان نیمه شب بر بزم ما نگاه سپید ستارگان
بر دامنم غنوده چو طفلی و من ز مهر بوسیده ام دو دیدهء در خواب رفته را ............................................ ............................................
اکنون منم که در دل این خلوت و سکوت ای شهر پر خروش ترا یاد میکنم دل بسته ام به او و تو او را عزیز دار من با خیال او دل خود شاد میکنم تقدیم به تو که عزیزترینی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 22:59 توسط ستاره |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 21:41 توسط ستاره |
|
آسمان چشم او آینه کیست آنکه چون آینه با من روبرو بود
درد نفرین درد نفرین بر سفر باد
سرنوشت این جدایی دست او بود
گریه نکن که سرنوشت گر مرا از تو جدا کرد عاقبت دلهای ما با غم هم آشنا کرد
چهره اش آینه کیست آن که با من روبرو بود درد نفرین بر سفر این گناه از دست او بود
من گلی پژمرده بودم گر تو را صد رنگ بو بود
آنچه کردی با دل من قصه سنگ و سبو بود ای دلت خورشید خندان
سینه تاریک من سنگ قبر آرزو بود
گریه نکن که سرنوشت گر مرا از تو جدا کرد عاقبت دلهای ما با غم هم آشنا کرد
چهره اش آینه کیست آن که با من روبرو بود
درد نفرین بر سفر این گناه از دست او بود
من گلی پژمرده بودم گر تو را صد رنگ بو بود
آنچه کردی با دل من قصه سنگ و سبوبود
ای دلت خورشید خندان سینه تاریک من سنگ قبر آرزو بود سنگ قبر آرزو بود
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 11:28 توسط ستاره |
|
ای خورشید طلوعت را نمی خواهم
آنگاه که اشعه های حیات بخشت را بر زمین سردو بی روح زمستانی ما می پروراندی
آیا نمی دانستی حیاتی را خاموش می کنی
ای خورشید طلوعت را نمی خواهم
وقتی من تنهای تنها در میان گرگهای وحشی زمان رها شدم و بی هیچ کلامی گفتم: تسلیم خورد شدنم را دیدی؟
و ای تو تویی که تنها رهایم کردی
می دانستی دستانم تا پایان راه دستانت را جستجو میکردو من همچنان به عقب می نگریستم؟
ولی افسوس مهر درشت جدایی را بر پیشانی داشتم ومن تازه امروز با نگاه کردن رد آینه غبار گرفته اتاقم آن را مشاهده کردم و تازه درک کردم که آن را چشمان تیز بین و زیبایت . زمانی دور دیده بود
و کلمه بی شرم تقدیر را مدام در گوشم زمزمه می کرد
و من چه بی خیال و آزاد با تمام امید و آرزو و هر چه در بازو داشتم حفظت می کردم
تا این که باز هم طلوعی مخلس . طلوعی مخلس با تقدیری مخلس و من اکنون فهمیدم معنی عشق را
آری ......عاشق شده بودم ..... عاشق
من در آن زمان با تمام وجود به چشمان زیبایت خیره شده بودم
و با خیالی آسوده به فکر آینده بودم اما نمی دانستم که مرگ عشق نزدیک است
و تو ای خورشید بار دیگر طلوعی خواهی کرد
اما این با طلوعی که در ابتدا مخلس جلوه نخواهد کرد
تا روز پایان .....
و روزها میگذرد از کابوسی که دیدم
روزگاری که هیچ نفهمیدم . گنگ گیج بودم و تنها شب و پرده آرامش بخش ظلمت آن را می دیدم
بله من بازنده تام بودم ......
بازنده ای که سند مرگ را امضا میکرد
خدایا شکرت که مرا این چنین سخت آفریدی
من هنوز چشمانت عزیزم به یاد دارم
و تنها شب است که از درد من باخبر است
من به اندازه ستارگان آسمان غمگینم .... آیا می شود آن را به شمار آورد؟؟؟...........!!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 11:24 توسط ستاره |
|
|
نه دیگر فروغ تردیدم را می افزاید و نه سهراب امید را به من ارزانی میکند
ای کاش تا ته شب بیدار می ماندم و خداوند را می دیدم مسیح می گفت:خداوند شبان همه است اما من در حجم تاریخ شبانی را ندیده ام که رمه اش را تنها بگذارد خدای من در تصویر نا معلوم سنگ خفته است و نبض مرگ مرا می گیرد.....! |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 3:41 توسط ستاره |
|
|
نرو نذار که بعد از این دنیا به عشق شک بکنه
هر کی دلش جای دیگست عشق رو بخواد ترک بکنه نفس زدم از ته دل معصومه این قلب بخدا نذار بشه محال واسش باور عشق آدما...! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 11:23 توسط ستاره |
|
|
کیست آنکس که تو رابرق نگاهش
می کشدسوخته لب در خم راهی؟ یا در آن خلوت جادویی خامش دستش افروخته فانوس گناهی
تو به من دل نسپردی که چو آتش پیکرت را زعطش سوخته بودم من که در مکتب رویایی زهره رسم افسونگری آموخته بودم
بر تو چون ساحل آغوش کشیدم در دلم بود که دلدلر تو باشم ((وای بر من که ندانستم از اول)) ((روزی آید که دل آزار تو باشم))
بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم نه درودی نه پیامی نه نشانی ره خود گیرم و ره بر تو گشایم زآنکه دیگر تو نه آنی تو نه آنی (فروغ فرخزاد) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 11:41 توسط ستاره |
|
|
آتش عشق به چشمت یکدم
جلوه ای کرد وسرابی گردید تا مراواله وبی سامان دید نقش افتاده بر آبی گردید
در دلم آرزویی بود که مرد لب جانبخش تورا بوسیدن بوسه جان داد بروی لب من دیدمت.لیک دریغ از دیدن
سینه ای.تا که بر آن سر بنهم دامنی.تا که بر آن ریزم اشک آه.ای آنکه غم عشقت نیست میبرم بر تو بر قلبت رشک
به زمین میزنی و میشکنی عاقبت شیشهءامیدی را سخت مغروری می سازی سرد در دلی. آتش جاویدی را.............!!! (فروغ فرخزاد) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 11:23 توسط ستاره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خسته و در به در شهر غمم شبم از هر چی شبه سیاه تره زندگیم زندون سرد کینه هاست رو دلم زخم هزار تا خنجره
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 |
| پیوندها |
|
yek ashegh dokhtare rooyayi erfandadkhah del shekaste |
|
RSS
|